حسین «ع» برای احقاق حق و عدل بپا خاست . حرکت او از مدینه به مکه ، حركتي نفيي بود و از مكه به مدينه ، حركتي نهيي . كسي كه مي خواهد در راه احقاق حق ، گام بردارد بايد اين روند را طي كند:

۱- شناسايي حق

۲- شناسايي راه رسيدن به حق

۳- حركت در راه

۴- پايداري در حركت

آيا مي شود انسان صد در صد ، حقي را باطل ببيند و صد در صد باطلي را حق ؟ و شبهه هم نكند؟ نخير ، امكان ندارد. احاديث فراواني از معصومان رسيده است كه حتي كافر مخالف هم صد در صد حق را باطل نمي بيند و بر عكس . در حقيقت هواهاي نفساني باعث مي شوند كه :

۱- انسان به حق ، اعتراف كند

۲- يا اگر اعتراف كرد ، به آن عمل كند

اين از حجت دروني . و اما از نظر حجت بيروني نيز انبيا و اوليا راه شناسايي حق و رسيدن به آن را براي انسانها مشخص كرده اند. در كتابهاي معتبر اهل سنت ، از جمله كنز العمال و ابن ابي الحديد و ... بارها آمده است كه : علي مع الحق و الحق مع العلي .

در نتيجه در آن دنيا هيچ كس معذور نيست كه حق را نشناخته است . در حقيقت خدا براي شناساندن حق به بندگان ، كم نگذاشته است . البته چون باطل صد در صد با فطرت انسانها همسو نيست ،آگاهانه  به گونه اي باحق خود را ممزوج مي كند تا زمام آنها را به دست گيرد.

از نظر سر شماري اهل حق هم بايد گفت :

- كساني كه از نظر دروني حق را شناسايي كرده اند بسيارند و از همه بيشترند.

- كساني كه از نظر قلبي حق را يافته اند كمتر از گروه اول و بيشتر از ديگرانند.

- كساني كه از نظر زباني به حق اعتراف مي كنند از دو گروه اول كمتر و از بقيه بيشترند.

- كساني كه به حق ، عمل هم مي كنند از همه كمتر و كم شمارترند.

مطلب بسيار مهم اين است كه گاهي اين روند براي حقي فردي و شخصي است ولي گاهي اين روند براي احقاق حقي اجتماعي است و جامعه را در بر مي گيرد كه بسيار بسيار مهمتر مي شود. اين همان چيزي است كه حسين «ع» روی آن تکیه کرده است : من وظیفه دارم حق را در جامعه ، اقامه كنم . اين همان اصلاح در جامعه است .

- الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهي عنه ؟

در رابطه با اين امر بسيار مهم دو نكته حتما بايد مورد توجه قرار گيرد:

۱- تك تك افراد جامعه بايد براي اقامه حق و عدل ، ياري و همكاري كنند. مفاهيمي چون التعاون علي الحق و نصر الحق ، بارها در روايات و آيات ما تاكيد شده است . از جمله اينكه : دينداري و امانتداري مردم با تعاون و همكاري در اقامه حق شناخته مي شود . و در حديث ديگر : اگر دست به دست هم بدهيد و حق را ياري كنيد ، رستگار مي شويد.

۲- از طرف ديگر ، كساني هم كه مي خواهند حق را اقامه كنند ، وظيفه دارند كه طلب ياري و نصرت كنند. اين مسيري نيست كه تنهايي بتوان آن را پيمود و حتما بايد با ياري و تعاون مردم به سرانجام برسد. اگر دقت كنيد حسين «ع» از مکه  تا لحظه شهادت ، بارها نداي هل من ناصر ينصرني يا نداي هل من معين سر داد . در راه ، هم به سراغ زهير بن قين رفت كه رستگار شد و هم به سراغ عبيدالله بن حر جعفي كه گفت اسب و شمشير خوب دارم مي دهم اما خودم نمي آيم و تا آخر عمر حسرت خورد و گريه كرد كه چرا ولي زمانش را ياري و نصرت نكرد.

حسين در لحظه اي هم كه راس ۷۲ شهيد را در ميدان كربلا ديد و ديگر كسي ديگر نداشت هم فرياد زد : هل من ناصر ينصرني ....

***

آنچه آمد خلاصه بحث دهه اول محرم امسال حضرت آيت الله حاج آقا مجتبي تهراني بود كه فهرست وار براي استفاده دوستان آوردم . اما انگار اين جمله ناتمام ايشان را بايد با عباراتي از دكتر علي شريعتي به پايان برسانم آنجا كه گفت : 

« اینکه حسین فریاد می زند - پس از اینکه همه عزیزانش را در خون می بیند و جز دشمن و کینه توز و غارتگر در برابرش نمی بیند - فریاد می زند که « آیا کسی هست که مرا یاری کند و انتقام کشد؟»، « هل من ناصر ینصرنی؟» مگر نمی داند که کسی نیست که او را یاری کند و انتقام گیرد؟ این سوال ، سوال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست . و اين سوال ، انتظار حسين را از عاشقانش بيان مي كند، و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قائلند اعلام مي نمايد...

هر انقلابي دو چهره دارد : چهره اول :«خون» ، چهره دوم : «پیام».

و شهید یعنی حاضر ! کسانی که مرگ سرخ را به دست خویش - به عنوان نشان دادن عشق خویش به حقیقتی که دارد می میرد و به عنوان تنها سلاح برای جهاد در راه ارزشهای بزرگی که دارد مسخ می شود - انتخاب می کنند ، شهيدند ، حي و حاضر و شاهد و ناظرند ، نه تنها در پيشگاه خدا ، كه در پيشگاه خلق نيز، و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني .

و آنها كه تن به هر ذلتي مي دهند تا زنده بمانند، مرده هاي خاموش و پليد تاريخند ، و ببينيد آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين به قتلگاه خويش آمده اند و مرگ خويش را انتخاب كرده اند - در حالي كه صدها گريزگاه آبرومندانه براي ماندنشان بود ، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود - توجيه و تاويل نكرده اند و مرده اند ، اينها زنده هستند؟ يا آنها كه براي ماندنشان ، تن به ذلت و پستي رها كردن حسين و تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زنده اند؟

هر كس زنده بودن را فقط در يك لش متحرك نمي بيند ، زنده بودن و شاهد بودن حسين را با همه وجوش مي بيند ، حس مي كند و مرگ كساني را كه به ذلتها تن داده اند ، تا زنده بمانند، مي بيند.

آنها نشان دادند ، شهيد نشان مي دهد ، و مي آموزد و پيام مي دهد ، كه در برابر ظلم و ستم ، اي كساني كه مي پنداريد :« نتوانستن از جهاد معاف مي كند » ، و اي كساني كه مي گوييد:«پیروزی بر خصم ، هنگامي تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود» ، نه ! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن ، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي شود ، و اگر دشمنش را نمي شكند ، رسوا مي كند.

و شهيد ، قلب تاريخ است . همچنانكه قلب به رگهاي خشك اندام ، خون و حيات و زندگي مي دهد . جامعه اي كه رو به مردن مي رود ، جامعه اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده اند ، و جامعه اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است ، جامعه اي كه تسليم را تمكين كرده است ، جامعه اي كه احساس مسئوليت را از ياد برده است ، و جامعه اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است ، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است ، شهيد همچون قلبي ، به اندامهاي خشك مرده بي رمق اين جامعه ، خون خويش را مي رساند و بزرگترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل ، ايمان جديد به خويشتن را مي بخشد . »

***

دیروز و امروز چند پیامک از دوستانم دریافت کردم که به نقل از شهید سید مرتضی آوینی نوشته بودند:

« مپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لا غیر ... صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است ای دل !... چه می کنی ؟ می مانی یا می روی ؟ داد از آن اختیار که تو را از حسین جدا کند!»

و حالا من و تو  که در عاشورای ۱۴۲۹ ایستاده ایم ، آيا :

- آيا حسين زمانمان و حسينيان زمانمان را مي شناسيم ؟

- راه رسيدن به حق و اقامه حق و عدل را مي دانيم ؟

- آيا در اين راه حركت خواهيم كرد ؟

- و بالاخره آيا در اين حركت ، پايداري و استقامت خواهيم داشت يا نه ؟

مثل «حر» انتخاب کنیم ، حتي اگر در جبهه مقابل حسينيان باشيم ...

شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

دو بیتی های زیر را دیروز « امیر علی مصدق» عزیز ، برايم يادداشت كرد و البته گفت آنها را پيشترها سروده است . چه زيبا ! درست در شبي كه متعلق به حضرت ابوالفضل «ع» است نوبت آوردنشان در این حسینیه شد !

دو دریای نگاهش ، غرق خونه

شمار ِ زخم ِ او ، از حد برونه

دو دستي كه قلم در كربلا شد

ستون ِآسمون ِ بي ستونه

***

هر گل خوشبو كه گل ياس نيست

هر چه تلالو كند ، الماس نيست

ماه زياد است و برادر بسي

هيچ يكي حضرت عباس نيست

پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

هر چه به ظهر عاشورا نزديك مي شويم ، گويي در درونمان آتشي را افروخته تر مي كنند.

موافقيد اين لحظاتمان را با دو روضه كوتاه درباره حضرت علي اكبر « ع » داغتر کنیم ؟ گوینده این روضه ها هم خود عالمی دارد !

برای شنیدن آنها اینجا و اینجا را کلیک کنید.

...

آنها که با این روضه ها توسلي  پیدا  کرده اند ،  با اين ابيات « عمان سامانی » هم ، حال خود را مضاعف كنند:

 

اکبر آمد العطش گویان ز راه
از میان رزمگه تا پیش شاه

 
کای پدر جان ! از عطش افسرده‌ام
می ‌ندانم زنده‌ام یا مرده‌ام

 
این عطش رمز است و عارف واقف است
سرّ حق است این و عشقش کاشف است

 
دید شاه دین که سلطان هدی است

اکبر خود را که لبریز از خداست

عشق پاکش را هوای سرکشی است

آب و خاکش را هوای آتشی است

شورش صهبای عشقش در سر است

مستی‌اش از دیگران افزون‌تراست

 

اینک از مجلس جدایی می‌کند

فاش دعوی خدایی می‌کند

...

 

پس سلیمان بر دهانش بوسه داد 
اندک اندک خاتمش بر لب نهاد

 
مُهر آن لب‌های گوهر پاش کرد 
تا نیارد سرّ حق را فاش کرد

 
هرکه را اسرار حق آموختند 
مُهر کردند و دهانش دوختند

 

 

 

چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

خانم يكي از همسايه ها با اضطراب شديد آمده بود و داشت با مريم صحبت مي كرد. دخترش از ظهر تا آن موقع نيامده بود. هر چه مريم مي گفت : شايد كلاس فوق العاده برايش گذاشته اند ، شايد براي خريد چيزي از راه مدرسه به بازار رفته است و ... اما او زير بار نمي رفت و مي گفت : ديشب سر يك موضوع دعوايمان شد و صبح هم با حالت قهر از خانه خارج شد و من مطمئنم كه دير آمدن او بي چيزي نيست .

فولكس قورباغه اي را روشن كردم و سه تايي راه افتاديم . مدرسه ، طول راه ، جاهايي كه احتمال مي رفت معصومه رفته باشد ، اما هيچ جا پيدايش نبود. ما هم ديگر حسابي نگران شده بوديم .به خانه برگشتيم و شروع كرديم به اين و آن و اينجا و آنجا تلفن كردن . دخترك حسابي داشت انتقام مي گرفت .

فردا هم كار را تعطيل كرديم و راه افتاديم . خانه اين دوست و آن دوستش . رسيديم به منزل يك دوست ارمني معصومه . او هم خبري نداشت و نگران شد . پدرش – آقاي ژرژ – تا فهميد ماجرا چيست بسيار ناراحت شد و گفت : از حالا به بعدش را به من بسپاريد.من از اين مسئله آنقدر ناراحت هستم كه گويي دختر خود من گم شده است . بعد گفت : من همين الان با دخترم راه مي افتيم و به منزل تك تك دوستان مشتركشان سر مي زنيم و به اميد خدا پيدايش مي كنيم .

بعد همان موقع بي ام و را از پاركينگ خارج كرد و راه افتاد و ما برگشتيم . يك ساعت ... دو ساعت ... سه ساعت ... فردا صبح ... فردا عصر ... فردا شب خانه همسايه مزبور بوديم و داشتيم دلداريش مي داديم كه زنگ در به صدا در آمد . مادر معصومه همان طور كه گريه مي كرد از جا پريد و دكمه آيفون را فشار داد و خود را به جلوي در پرتاب كرد. صداي جيغش را تا ته كوچه همه حتما شنيدند.

آقاي ژرژ به همراه دخترش و معصومه اي كه حالا سر به زير با چشمهاي ورم كرده به خانه برگشته بود وارد شدند. مادر و دختر همديگر را بغل كرده بودند و مي گريستند. آقاي ژرژ و دخترش نشسته بودند و پدر خانواده با مظلوميتي خاص براي آنها چاي ريخته بود و رفته بود برايمان ميوه بياورد.

- اين هم معصومه خانوم گل زودرنج شما كه صحيح و سالم خدمت شماست . قول داده است تا دختر خوبي باشد البته شما هم بايد قول بدهيد خيلي اذيتش نكنيد .

اين را آقاي ژرژ گفت و برخاست : خوب ، ما ديگر بايد برويم . اميدوارم ديگر براي اين كارها به خانه شما نياييم براي كارهاي خير بياييم .

همان طور كه مرد ارمني و دخترش به سمت در مي رفتند ، چشمم به پيراهن سياهش افتاد : ببخشيد آقاي ژرژ ! كسي از نزديكان شما مرحوم شده است ؟

مرد ارمني با تعجب مي پرسد: چطور مگه ؟

- آخر ديدم لباس سياه پوشيده ايد.

تعجب آقاي ژرژ بيشتر مي شود : مگر الان محرم نيست؟

خودم را جمع و جور مي كنم : خب ... آخه ... شما ارمني هستيد...

- من ارمني هستم اما انسان هم هستم . مگر مي شود كسي انسان باشد و امام حسين را دوست نداشته باشد .

سرم را پايين انداختم و خجالت كشيدم . آقاي ژرژ ادامه داد : اينكه كار زيادي نيست ، من پس فردا – مثل هر سال – آش نذري براي امام حسين مي پزم و حالا كه اين طور شد بايد با همين فولكس بيايي و براي همه ساختمان آش نذري امام حسين ببري.

حالا ديگر چشمهاي جمع ده دوازده نفره ما براي معصومه خيس نبود ، براي حرفهاي اين مرد ارمني بود كه اشك در چشمهامان جمع كرده بود.

...

دوستي ما با آقاي ژرژ از همان موقع آغاز شد . او يك مغازه فروش رايانه و وسايل جانبي و نرم افزارهاي مختلف در خيابان استاد نجات اللهي تقاطع سپند داشت و ما چند ماه بعد ، اولين كامپيوتر زندگيمان را از او خريديم .

روزي كه با مريم براي خريد كامپيوتر به مغازه اش رفتيم به او گفتيم : آقاي ژرژ ! ما فقط به اين دليل خريدمان را از شما مي كنيم كه عاشق امام حسين "ع" هستي . خنديد و گفت : راستش من دو سه تا دوست مسلمان دارم . از طرفي در خيابان جي هر سال در يك مسجدي برنامه عزاداري با نور و تصوير برگزار مي شود كه راس مبارك امام حسين را نمايش مي دهند و حال خوبي به جمعيت مي دهندو من هر سال در آن مراسم حاضر مي شوم . امسال به آن يكي دو تا دوست مسلمانم گفتم : بياييد با هم به آن مراسم برويم اما آنها نيامدند . من هم به آنها گفتم : آخه نا مسلمونا ! من ِ ارمني به شما ميگم بياييد به مراسم امام حسين بريم و شما نمياين ؟!!

او خنديد و ما ناراحت شديم . تا ديد ناراحت شديم پسرش را صدا زد و گفت : گريگوري ! برو براي آقاي دژاكام و خانمشون آبميوه بگير بيا...

***

سال گذشته خاطره اي را از همسايه ارمنيمان « مادام محمودي » زماني كه در كوچه « شهيد ويگن گاراپيدي » مي نشستيم آوردم . قول داده بودم براي اربعين هم اين خاطره را بنويسم كه با تاخير زياد آن را به مناسبت محرم امسال آوردم .

دلهاي همه خدا پرستان

كانون محبت حسين است

***

پ . ن اول: حامد بهشتي عزيز در وبلاگ « شمر شناسی » خود ، به ماجراي جالبي اشاره كرده است و داستان علني شدن برگزاري مراسم عزاي امام حسين «ع» را در لبنان که درست صد سال پیش به همت علامه بزرگوار « سید عبدالحسین شرف الدین » صاحب کتاب عظیم « المراجعات » صورت گرفت ُ، نقل كرده و يك التماس دعاي حسابي هم در اين باره دارد. حتما بخوانيد و اگر توانستيد در وبلاگهاي خود ، آن را لينك بدهيد.

پ . ن دوم : اين مطلب را هم از وبلاگ « کلاشینکف دیجیتال » قابل تامل یافتم و با بخشهای بسیاری از آن هم موافقم . نظر شما چیست ؟

سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

جلال (راننده عراقي) با خوشرويي خواهش ما را مي پذيرد و قول مي دهد تا پايان زيارت ، نوار نگذارد و راديو را نيز روشن نكند. حميد نيز دفترچه مرثيه اش را در دست گرفته است . بچه ها مثل روزهاي پيش دو به دو كنار هم نمي نشينند و تنهايي را ترجيح مي دهند. اتوبوس راه افتاده است و بجز احمد و محمود( ماموران عراقي)كه ساكت و آرام كنار هم نشسته اند ، ده نفر خبرنگار ايراني پرده ها را كنار زده اند و از پنجره روز ، چشم در چشم اين سرزمين دوخته اند و ماجراهاي آن را نگاه مي كنند.

ابتدا تكسواري به سمت كوفه مي آيد . او "مسلم بن عقيل" است كه پاسخ حسين "ع" را به پيامهاي مردم كوفه با خود دارد اما چرا اينچنين تنها و غريب به شهادت مي رسد ؟ صداي نوحه خواني حميد مي آيد : اگر حسين من تويي ، سرت كو ؟ به من بگو علي اكبرت كو ؟حسين "ع" بالاي سر علي اكبر رسيده است . بدن فرزند قطعه قطعه شده است ، لب بر لبهاي علي مي گذارد و جوانان بني هاشم را صدا مي كند. محمد حسين فهميده خودش را براي كمك مي رساند . بدن كوچكش زير سم اسبها له مي شود. صداي گريه كودكان مي آيد . كودكان تشنه اند و آب نيست . ابوالفضل خدمت برادر مي رسد و براي به ميدان رفتن اجازه مي گيرد . حسين ، چشم در چشم عباس مي دوزد : صداي گريه كودكان را مي شنوي عباس ؟ درست است علمدار سپاه مني ، درست است جنگاورترين اين هفتاد و دو تني ، اما برادر ! كودكان تشنه اند . برادر زمين ادب مي بوسد و به تاخت به سوي نهر علقمه مي رود. مشك آب را كه پر مي كند ، مي خواهد آن را براي بچه هاي تشنه اردوگاه گوراژده ببرد ، اما تير صربها امانش نمي دهد. تير مشك را سوراخ مي كند . صداي گريه بچه ها بلند است . تير دوم را صهيونيستهاي تروريست مي زنند و تير سوم را سربازان تا بن دندان مسلح " US Army " و پرچم از دست ابوالفضل مي افتد. امام خميني به تاخت ، خود را از جاده نجف مي رساند و پرچم حسين "ع" را مي گيرد . اكنون خيل عظيمي از علي اكبرها ، پشت سر امام خميني صف كشيده اند و منتظر اعلام رمز عمليات هستند . هواپيماهاي بعثي فرودگاه تهران  را بمباران مي كنند ."برير بن خضير" به شهادت مي رسد . لشكريان عمر سعد موشكهاي حاوي سلاحهاي شيميايي را به جاي امني انتقال مي دهند . به دستور امام تمام بچه هاي گردان ، ماسك ضد شيميايي مي زنند . يك موشك " اسكاد- بي" نيمه شب وسط شهر دزفول منفجر مي شود و "هلال بن نافع" و " سعد بن حنظله" به شهادت رسيده اند . امام حسين "ع" بالاي سر آنها مي رسد و در آخرين لحظات ، شهادت را به آنان تبريك مي گويد.

در گوشه اي از ميدان ، "جون" – غلام ابوذر- كنار اسبي ايستاده است و به سر او دست مي كشدو با او حرف مي زند: اي اسب ! آيا چون من سياه هستم ، نمي توانم در ركاب امام بجنگم و به شهادت برسم ؟ اسب شيهه اي مي كشد... اينك اين غلام سياه بر اسب نشسته مي تازد و رجز مي خواند:

بالسيف صلتا" عن نبي محمد

اذبّ عنهم باللسان و اليد

ارجوا بذاك الفوز عند المورد

من الاله الواحد الموحد

- با دست و زبان ، از فرزندان پيغمبر دفاع مي كنم و اميد شفاعت و نجات از يگانه شفيع الهي – رسول الله- دارم .

از آنطرف ميدان ، رجز بيش از يك ميليون مسلمان سياهپوست به گوش مي رسد كه در كنار كاخ سفيد ، فرياد "مرگ بر آمريكا" سر مي دهند.

اتوبوس از "محموديه" و "حصوه" گذشته است . صداي دعاي توسل بچه ها ، تمام اتوبوس را پر كرده است :" يا ابا عبدالله ! يا حسين بن علي ! ايها الشهيد يابن رسول الله ! يا حجت الله علي خلقه ! يا سيدنا و مولانا ، انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الي الله و قدمناك بين يدي حاجاتنا." صداي بچه هاي گردان تخريب بلندتر مي شود:"يا وجيها عند الله ! اشفع لنا عندالله". لشكريان يزيد صف كشيده اند . سردار بسيجي "محمد ابراهيم همت" در جزيره مجنون به شهادت مي رسد. صداي آمريكا ترانه مي گذارد."وهذا يوم فرحت به آل زياد و آل مروان بقتلهم الحسين".

حالا "حبيب بن مظاهر" جلو ايستاده است و سپر امام شده است تا به نماز اول وقت خود برسد. بمبي منفجر مي شود . آيت الله اشرفي اصفهاني در محراب به شهادت مي رسد. بمبي منفجر مي شود . "مسلم بن عوسجه" به شهادت مي رسد ... و يك تير سه شعبه زهر آگين ، سينه آیت الله دكتر بهشتي را مي درد. حالا مادر سردار رشيد "محمد بروجردي"، سر بند "يا ابا عبدالله" او را مي بندد و روانه ميدانش مي كند. لشكريان عمر سعد ، او را با گلوله توپ مستقيم مي زنند و سرش را پيش پاي مادرش مي اندازند. "ام وهب" سر را پس مي دهد و مي گويد:سري را كه در راه خدا داديم ، پس نمي گيريم .

اتوبوس ، اسكندريه را پشت سر مي گذارد . بتدريج فضا ، فضاي ديگري مي شود. غمي كه دلهاي ما را گرفته است شديدتر مي شود. هر كس زمزمه اي دارد و دعايي مي خواند و ذكري مي گويد. پست بازرسي چهارم را پشت سر گذاشته ايم . پسركي كنار خيابان آب مي فروشد. صداي گريه علي اصغر ، دلها را مي خراشد. حالا پدر ، كودك نوزادش را به روي دست گرفته است . به شهر مسيب و به رود فرات مي رسيم . گريه علي اصغر شديدتر مي شود. صداي گريه ، اتوبوس را تكان مي دهد. حسين جان ! اين همه آب خدا را از تو دريغ كردند؟پسر حرمله خود ، موشك را شليك مي كند. درست وسط كودكستان مي خورد. علي اصغر هم شهيد مي شود.

كنار جاده حتي يك تابلوي راهنما نيست ، اما دل ما نشاني دقيق كربلا را دارد. اينجا سرزمين كربلاست . پست بازرسي بعدي را رد مي كنيم . اينجا بايد سي – چهل كيلومتري كربلا باشد. حميد ! نوحه نخوان ! مگر نمي بيني كه حسين "ع" بين خيمه گاه و معركه ، سعي بين صفا و مروه دارد. آه ! قاسم از اسب افتاد:

افتادم از پشت فرس

عمو به فريادم برس

شيعيان ! مديون خون كيستيد؟ وصيتنامه اش را كه با خون آغشته شده است از لاي لباسهاي بسيجي اش بيرون مي كشند: از امام امت و انقلاب اسلامي دست نكشيد و بدانيد كه ما هميشه در جنگ با آمريكا هستيم . يادتان باشد : كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا.

"حسين خرازي" به دنبال شهادت "زهير بن قين" به ميدان آمده است و اين يكي هم دكتر چمران است كه به شهادت مي رسد.

"كربلا بيست كيلومتر"! دلم به من مي گويد. خانوم جون كه تا حالا سه بار به كربلا مشرف شده است مي گويد: اذن دخول حرم آقا ، اشك است . اما خانوم جون نگفت كه اذن دخول خود سرزمين نينوا هم اشك است . پست بازرسي در كنار شاخه اي از رود فرات .

راستي ابوالفضل به تشنگان آب رساند؟ پس ما از كدام پيمانه سيراب شده ايم كه اين گونه سر مست عشقيم ؟ عباس همه تاريخ را سيراب كرد و حسين ، همه تاريخ را زندگي بخشيد و رنگ سرخ زد.

" آه اي سبز !

اي سبز سرخ ! اي شريفتر از پاكي

نجيبتر از هر خاكي

اي بازوي حديد

شاهين ميزان

مفهوم كتاب – معناي قرآن

نگاهت سلسله تفاسير

گامهايت وزنه خاك

و پشتوانه افلاك ."

امروز چهارشنبه 26 مهرماه 1374 خورشيدي است و شگفتا كه مي گويند شهادت حسين "ع" نيز ، در روز چهار شنبه اي به فصل پاييز رخ داده است .

" در پاييز مرگ تو

بهاري جاودانه زاييد

گياه روييد

درخت باليد

و هيچ شاخه نيست

كه شكوفه اي سرخ ندارد

و اگر ندارد

شاخه نيست

هيزمي است ناروا بر درخت مانده ."

 

تابلوي دل ، كربلارا نشانمان مي دهد. انتهاي جاده را مي كاويم . گنبدي زرد رنگ در هاله اي از غم ، در كنار قرص كامل خورشيد نيمروز پرتو افشاني مي كند . اتوبوس از گريه منفجر مي شود. آسمان چشمها با پرده هايي از اشك ، باراني است . اتوبوس وارد يك شهر غمزده ، محزون و ويران مي شود . كوچه ها و خيابانها و در حقيقت بيابانها را طي مي كند . خون در چشمانمان مي دود. اتوبوس مي پيچد . آنجاست ! آن حرم عشق است ...

***

فصل شانزدهم از سفرنامه "آينه هاي شكسته" گزارش سفر گروه اعزامي كيهان به عتبات عاليات براي تهيه خبر از انتخابات رياست جمهوري صدام حسين در پاييز سال ۱۳۷۴. اين قسمت ،  يكي از ۲۲قسمت آن بود كه به گزارش اولين ديدار ما از شهر كربلا در اين سفر پرداخته بود. بقيه ماجراي كربلا در فصلهاي بعدي اين سفرنامه که از تاریخ نهم آبان آن سال تا یازدهم آذر در روزنامه کیهان به چاپ رسید ، آمده بود.

دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

برای نوشتن حسینیه پنجم ، امشب قصد داشتم بخشي كوتاه از بيانات حضرت آيت الله حاج آقا مجتبي تهراني را درباره ماهيت قيام امام حسين « ع » را در وبلاگ بیاورم ، اما بعد از نماز ظهر و عصر ، خبر تاسف بر انگيز ارتحال عالم رباني حضرت آیت الله مجتهدی تهرانی بشدت منقلبم کرد . به یاد آوردم که خداوند چگونه با دعاهای مردم چند روز بیشتر به مردم ما این سعادت را داد تا از فیض حیات این مرد بزرگ بهره مند شوند تا او در ماه حسین « ع » که یک عمر دهها ساله را در مکتبش سخن گفت و درس داد و شاگرد تربیت کرد به لقاء الله نایل شود .

    

در خبری از جهان نیوز دیدم که خود در شب ۲۳ ماه مبارک رمضان ، امسال به نزدیکان خود گفته بود من ماه مبارک سال بعد را درک نخواهم کرد و در میان شما نیستم . مطمئنم فردا صبح مردم قدرشناس ما براي اين استاد بزرگ عرصه علم و اخلاق سنگ تمام خواهند گذاشت اما اين تاسف براي ما باقي خواهد ماند كه در اين سال چند تن از برترينهاي ديانت و فقاهت و اخلاق و معنويت و استادي حوزه هاي علميه را بويژه حضرات آيات مشكيني ، حق شناس ، مجتهدي و ... را از دست داده ايم ؛ ضايعه هايي كه به هيچ روي به اين زوديها پر نخواهد شد . روح همه اين بزرگواران شاد و قرين رحمت باد .

نيم ساعت بعد از اين خبر ، ايسنا خبر درگذشت پژوهشگر بزرگ عرصه دينداري و دانش استاد دكتر سيد جعفر شهيدي را داد و ما را كه در حزن بزرگوار اولي مانده بوديم در عزاي ديگري نشاند و تاسف ما را مضاعف كرد .

 

دكتر شهيدي از بزرگمرداني بود كه ارتباط وثيق بين حوزه و دانشگاه را تا درجه اي مثال زدني رعايت كرد و تاليفاتي در هر دو حوزه علم و دين ( به معناي اخصشان ) داشت . اما يك ويژگي بسيار مهم  دكتر شهيدي را كه متاسفانه بسياري از محققان و پژوهشگران ما فاقد آنند ، بايد حتما ذكر كرد و آن شيوه تحقيق آن بزرگمرد وارسته بود . او در هر اثر  و  پژوهش خود ، حتي در آثاري كه درباره اهل بيت « علیهم السلام » نوشت ، در ابتدا به گونه اي وارد شد كه گويي مثلا نه شيعه است و نه يك سني ، او با ريشه يابي دقيق تاريخي دوران زندگي معصوماني چون امام علي ، حضرت فاطمه زهرا و امام حسين « علیهم السلام » به مثابه یک بی طرف کامل مجموعه حوادث و رویدادها را بررسی کرده و در آخر به نتایجی منطقی و مستدل در حقانیت آنان رسید و بدین ترتیب لذت خاصی از مطالعه آثار او برای خواننده دست می داد که تازگی داشت . این ویژگی بخصوص در ترسیم زندگی حضرت ابا عبدالله الحسین « ع » بسیار چشمگیر است و من در همین جا ، خوانندگان وبلاگم را - آنها را كه تاكنون از خواندن كتابهاي دكتر شريعتي بي بهره مانده اند - ارجاع مي دهم به سه چهار كتاب زندگي فاطمه زهرا ، زندگي امام حسين ، زندگي علي بن الحسين  و علي از زبان علي (زندگي امير المومنين ) كه همگي به همت دفتر نشر فرهنگ اسلامي منتشر شده اند .

***

با اينكه اين روزنوشت ، كمي طولاني خواهد شد ، اما براي اينكه حسينيه امشب ما هم چيزي از بزرگان داشته باشد ، بخشهايي از نوشته مرحوم دكتر شهيدي را در تعليل حادثه عاشورا که خود آن را از کتاب بزرگ زندگانی امام حسین «ع» خود ، خلاصه و منتشرکرده است ، در پي مي آورم . روحش شاد كه او را هم در ماه حسين بن علي ، لقاي دوست  نصيب كردند:

« کسی که چگونگی حادثه کربلا را به دقت می خواند و از کشتار دسته جمعی خاندان پیغمبر اسلام - آن هم با چنان وضع دلخراش - آگاه می گردد ، و مي بيند مردم بظاهر مسلمان كوفه با فرزند پيغمبر خود و ياران او همان كردند كه با كافران مي كردند ، اگر از احكام حقوقي و جزايي اسلام مطلع باشد براي او اين سوال پيش مي آيد كه :

اگر يزيد براي حفظ حكومت خود ، اصول مسلم اسلامي را ناديده گرفت ، اگر عاملان يزيد در شام و حجاز و عراق گوش به فرمان حاكم بودند ، و به مسلماني و آيين اين دين اهميتي نمي دادند ، اگر كوشش حاكم كوفه منحصر بدين بود كه دمشق را راضي نگاهدارد ، تا دو روزي بيشتر در شغل خود باقي بماند ، و يا گرفتار بازخواست نشود ، اگر سپاهيان سه ايالت شام ، حجاز و عراق تا آن درجه به حكومت وفادار بودند كه دين خود را در پاي او قرباني مي كردند چه شد كه اجتماع مسلمانان آن روز در مقابل اين حادثه تا آن حد خونسردي و بي اعتنايي داد؟ چه شد كه پس از گذشت نيم قرن آن اندازه از فقه اسلام و احكام دين بي اطلاع ماندند كه ندانستند چگونه منكري مي كنند و چه ننگي دامنگيرشان مي شود ؟ منكري كه به نص قرآن ، حرام است ...

...ممكن است بگويند او را براي آن كشتند كه با يزيد بيعت نكرد . درست است . او تا واپسين نفس ، حاضر براي بيعت با يزيد نشد . اما سرپيچي از بيعت با خليفه وقت ، جرم نيست ، و اگر هم جرم باشد كيفر آن كشتن نيست . تخلف از بيعت در اسلام سابقه داشت : چون ابوبكر به خلافت رسيد ، به روايتي علي «ع» و سران بنی هاشم تا شش ماه با او بیعت نکردند . هنگامی که علی از مردم به خلافت بیعت گرفت ، باز مي بينيم چند تن ، از بيعت با وي سر باز زدند و علي ، متعرض آنان نشد . پس بيعت كردن با خليفه ، در اسلام سابقه داشته و جرم نبوده است .

ممكن است بگويند حسين «ع» مقابل خلیفه ایستاد ، و اين قيام ، نوعي شورش داخلي به حساب مي آمد . درست است . حسين بر يزيد خرده ها گرفت ؛ بر خلافت او ، بر صلاحيت اخلاقي او ، بر مسلماني او . اما فاسق خواندن يزيد و پذيرفتن دعوت مردم عراق و جنگ با سپاهيان كوفه ، هيچ يك قيام بر ضد مصالح مسلمانان نيست . اگر مسلم شود مسلماني يا گروهي از مسلمانان در مقابل گروهي ديگر برخاسته اند ، قرآن مي گويد چندان كه مي توانيد كار را به مصالحت پايان دهيد . اگر قيام كننده در مخالفت خود استوار ايستاد و جنگ بر پا كرد ، چندان با او بجنگيد كه به حكم خدا گردن بنهد.

حال ببينيم حسين «ع» چه می خواست و کوفه با او چه معامله ای کرد . آیا او بود که جنگ را آغاز کرد؟ آیا او بر ادامه جنگ اصرار داشت ؟ نه ! او در آغاز قیام در پاسخ دعوتهای مردم کوفه ، در پاسخ پرسش از علت قيام ، در خطبه ها و سخنان خود ، پيوسته مي گفت حلال خدا حرام و حرام خدا ، حلال شده است . و مي دانيم كه وظيفه هر مسلماني است كه براي تجديد حيات سنت و ميرانيدن بدعت بر خيزد . او هنگامي به عراق آمد كه دعوتنامه هاي فراوان به دست وي رسيد . او از روزي كه با طليعه سپاهيان كوفه بر خورد و فرمانده اين دسته از وي پرسيد چه مي خواهي ؟ گفت : مردم اين سرزمين از من خواسته اند نزد آنان بيايم تا به ياري ايشان دين را زنده كنم . اكنون اگر از سخن خود برگشته اند من به حجاز باز مي گردم . او پس از اينكه ديد سپاهيان كوفه از طاعت پسر زياد بر نمي گردند و به وي نمي پيوندند ، تا آنجا كه توانست كوشيد كه كار به جنگ نكشد. حتي در واپسين گفت و گو ها با پسر سعد ، از وي خواست تا يكي از دو پيشنهاد او را بپذيرد. اگر فرماندار كوفه يكي از اين درخواستها را مي پذيرفت كار رنگ ديگري مي يافت . اما پسر زياد جز اين نمي خواست كه او را خوار سازد و به حكم خود در آورد ، و اين چيزي بود كه آن آزادمرد هرگز نمي پذيرفت . چنانكه گفت : من هرگز مانند بندگان ، خود را تسليم شما نخواهم كرد . پس چنانكه مي بينيم هنوز آن « چرا » بی پاسخ مانده است ...

یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

"حسین یک درس بزرگتر از شهادتش هم به ما داده است ، و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است ؛ حجی که همه اسلافش ، اجدادش ، جدش و پدرش برای احیای این سنت ، جهاد کردند. این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند ؛ مراسم حج را به پایان نمی برد ، تا به همه حج گزاران تاریخ ، نمازگزاران تاریخ ، مومنان به سنت ابراهیم ، بیاموزد که اگر"امامت" نباشد ، اگر "رهبری" نباشد ، اگر هدف نباشد ، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد ، چرخیدن بر گرد خانه خدا ، با خانه بت ، مساوی است . در آن لحظه که حسین ، حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد ، کسانی که همچنان به طواف – در غیبت حسین – ادامه دادند ، مساوی هستند با کسانی که در همان حال ، بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند ، زیرا ، شهید که حاضر است ، در همه صحنه های حق و باطل ، در همه جهادهای میان ظلم و عدل ، شاهد است ، حضور دارد ، می خواهد با حضورش این پیام را به همه انسانها بدهد که : وقتی در صحنه نیستی ، وقتی از صحنه حق وباطل زمان خویش غایبی ، هر کجا که خواهی باش !

 

وقتی در صحنه حق و باطل نیستی ، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی ، هر کجا که می خواهی باش ؛ چه به نماز ایستاده باشی و چه به شراب نشسته باشی ، هر دو یکی است .

 

شهادت " حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ " است .

 

 

و غیبت ؟!

 

آنهایی که حسین را تنها گذاشتند و از حضور و شرکت و شهادت غایب شدند ، اینها همه با هم برابرند ؛ هر سه یکی اند :

 

چه آنهایی که حسین را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشند و مزدور او ، و چه آنهایی که در هوای بهشت ، به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت ، حسین را تنها گذاشتند و از دردسر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشه محرابها و زاویه خانه ها به عبادت خدا پرداختند ، و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زیرا در آنجا که حسین حضور دارد – و در هر قرنی و عصری حسین حضور دارد ! – هر کس که در صحنه او نیست ، هر کجا که هست ، یکی است ، مومن و کافر ، جانی و زاهد ، یکی است . این است معنی این اصل تشیع ، که قبول هر عملی ، یعنی ارزش هر عملی ، به "امامت"  و به" رهبری" و به" ولایت" بستگی دارد ! و اگر او نباشد ، همه چیز بی  معنی است و می بینیم که هست ."

 

 

 

***

 

"... از طرف دیگر ، چنانکه در بحث "جامعه شناسی امت و امامت" گفته ام ، به اصل "رهبری" چنان ایمانی دارم که این عقیده ظاهرا افراطی شیعه را بشدت قبول دارم که قبول هر عملی و عقیده ای موکول به اصل " ولایت" یا "امامت" است . مقصودم از قبول ، ارزش است و مقصودم از امامت ، اصل کلی "درستی رهبری" است آنچنانکه دموکراسی و لیبرالیسم را هم ، پیش از آنکه جامعه از مرحله خودسازی انقلابیش ( وصایت – امامت ) بگذرد ، "یک فریب" می دانم و یا یک حجاب عصمت بر چهره فاحشه ، ویا شهری را که مورد هجوم گرگهای هار بیرون است و روباههای مکار درون و موشهای خانگی ، به نیروی منطق و موعظه و "حرف حساب" حفظ کردن ."

 

 

 

دکتر علی شریعتی – مجموعه آثار ۱۹ : حسین وارث آدم – مطلب اول صفحات ۲۰۴ و ۲۰۵ و مطلب دوم صفحات ۹۸ و ۹۹.

شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

                                                  بسم الله الرحمان الرحيم

سپاس خدايي كه هر چه بخواهد مي كند و تواني جز از او نيست و درود خدا بر رسولش محمد و خاندان پاكش باد.

مرگ بر فرزند آدم نقش بسته است ؛ چونان  نقشي كه گلوبند بر گردن دختران جوان دارد . چقدر به ديدار گذشتگانم مشتاق شده ام ؛‌ چونان اشتياقي كه يعقوب به يوسف داشت ! براي من محل شهادتي انتخاب شده است كه به آن خواهم رسيد . گويا مي بينم كه بند بند مرا گرگهاي بيابان بين نواويس و كربلا از هم جدا مي كنند و از من شكمبه هاي تهي خود را مي آكنند  و انبانهاي گرسنه خود را لبريز مي كنند.از روزي كه قلم قضا آن را رقم زده است گريزي نيست . رضاي خدا ، رضاي ما اهل بيت است . بر بلا و آزمايش الاهي صبر مي كنيم و خداي تعالي اجر صابران را به ما كرامت خواهد كرد . پاره تن رسول الله در آن بارگاه قدسي الاهي ( بهشت ) از او جدا نخواهد بود و موجب روشني چشم او خواهد شد و خداي تعالي وعده خود را محقق خواهد كرد .

هر كس آمادگي آن را دارد كه خون دلش را در راه ما بدهد و خود را آماده ديدار خداوند كرده است ، با ما همراه شود . من صبح فردا آماده حركتم .

امام حسين "ع" اين خطبه را در آستانه خروج از مكه ، آن هنگام كه حج را ناتمام رها کرده بود ايراد كرد و فرداي آن روز ، به همراه خانواده و چند صد نفر عازم عراق شد .

من متن اين خطبه را از كتاب خواندني و شيواي "انقلاب عاشورا ؛ بررسي تحليلي نهضت ابا عبدالله الحسين" انتخاب كردم . اين كتاب ، جمع آوري و ويرايش دوازده سخنراني مرحوم حجت الاسلام و المسلمين حاج علي اصغر صفار هرندي است كه يك سال قبل از درگذشتش در محرم سال ۱۳۷۹ خورشيدي در مسجد دروازه غار (شهيد هرندي) ايراد كرده بود .

يك نسخه از اين كتاب را جانشين وقت  مدير مسئول كيهان آقاي محمد حسين صفار هرندي در اواخر زمستان سال ۸۳ به من هديه كرد و در اول آن نوشت :

"هو الحي – پيشكش به برادر عزيزم تقي دژاكام – به پاس روزهاي خوب همكاري در كيهان ".

صفار هرندي چهار ماه پس از اين مقدمه تلخ ، كيهان را ترك كرد ... 

جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

بسياري از آثار ادبي شاخص در اوايل انقلاب ، به دلايل متعدد اكنون به فراموشي سپرده شده  و نسل امروز ما از بهره مندي از آنها بي نصيب مانده اند. از جمله نمونه هاي فاخري كه تا سالها ورد زبان و قلم اشخاص گوناگون و رسانه هاي مختلف در باب شعر عاشورايي بود ، چند شعر ناب از استاد علي معلم بود كه مثل خورشيدي در اشعار گوناگون آن سالها و ادبيات پس از انقلاب مي درخشد .

امروز در برنامه نيزار شبكه دوم سيما كه با حضور ساعد باقري و افشين علا برگزار شد ، ناخواسته به ياد شعر علي معلم افتادم ! شايد به اين دليل كه هميشه ساعد و عبدالملكيان وحسيني و قيصر و معلم ، مرا به ياد همديگر مي اندازند .

در اين برنامه البته افشين ، شعر بسيار بسيار زيبايي از زبان امام سجاد  براي پدرش امام حسين "ع "خواند كه حتي به زور بغض خودش را حفظ كرد . سعي مي كنم اين شعر را از او بگيرم و براي روزهاي آينده در وبلاگ بگذارم . در هر صورت امشب علي الحساب با شعر زيباي "خورشيد بر نيزه " استاد علي معلم برگرفته از کتاب « رجعت سرخ ستاره » عزاداري كنيم تا بعد :

 

روزي كه در جام شفق مُل كرد خورشيد

بر خشك چوب نيزه ها گل كرد خورشيد

شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم

خورشيد را بر نيزه گويي خواب ديدم

خورشيد را بر نيزه ؟ آري اينچنين است

خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است

بر صخره از سيب زَنَخ بر مي توان ديد

خورشيد را بر نيزه كمتر مي توان ديد

***

در جام من مي ، پيشتر كن ساقي امشب

با من ،  مدارا بيشتر كن ساقي امشب

بر‌آبخورد آخِر مقدم تشنگانند

مي ده ! حريفانم صبوري مي توانند

اين تازه رويان ، كهنه رندان زمينند

با ناشكيبايان ، صبوري را قرينند

من صحبت شب تا سحوري كي توانم ؟

من زخم دارم ، من صبوري كي توانم ؟

تسكين ظلمت ، شهر كوران را مبارك

ساقي ! سلامت اين صبوران را مبارك

من زخمهاي كهنه دارم ؛ بي شكيبم

من گر چه اينجا آشيان دارم ؛ غريبم

من با صبوري كينه ديرينه دارم

من زخم داغ آدم اندر سينه دارم

من زخمدار تيغ قابيلم برادر

ميراث خوار رنج هابيلم برادر

يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه

يحيي ، مرا يحيي برادر بود در چاه

از نيل با موسي  بيابانگرد بودم

بر دار با عيسي شريك درد بودم

من با محمد از يتيمي عهد كردم

با عاشقي ، ميثاق خون در مهد كردم

بر ثور ، شب با عنكبوتان مي تنيدم

در چاه كوفه ، واي حيدر مي شنيدم

بر ريگ صحرا ، با اباذر پويه كردم

عمار وش ، چون ابر و دريا مويه كردم

تاوان مستي همچو اَشتر باز راندم

با ميثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخي صبر خدا در جام دارم

صفراي رنج مجتبي در كام دارم

من زخم خوردم ، صبر كردم ، دير كردم

من با حسين از كربلا شبگير كردم

آن روز در جام شفق ، مل كرد خورشيد

بر خشك چوب نيزه ها ،  گل كرد خورشيد

فريادهاي خسته سر بر اوج مي زد

وادي به وادي خون پاكان موج مي زد

***

بي درد مردم – ما خدا – بي درد مردم

نامرد مردم – ما خدا – نامرد مردم

از پا حسين افتاد و ما بر پاي بوديم

زينب اسيري رفت و ما ، بر جاي بوديم

از دست ما ، بر ريگ صحرا نطع كردند

دست علمدار خدا  را قطع كردند

نوباوگان مصطفي را سر بريدند

مرغان بستان خدا را سر بريدند

در برگريز باغ زهرا ، برگ كرديم

زنجير خاييديم و صبر مرگ كرديم

چون بيوگان ننگ سلامت ماند بر ما

تاوان اين خون ، تا قيامت ماند بر ما

***

روزي كه در جام شفق مل كرد خورشيد

بر خشك چوب نيزه ها ، مل كرد خورشيد

 

  

پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

رحیم چند تا فایل صوتی خوب گیر آورده و دارد برای گوشی همه بچه ها بلوتوث می کند تا در محرم هر کسی با تلفن همراه ما تماس می گیرد ، صداي «یا حسین» از گوشه و کنار تحریریه بلند شود ، مامان زنگ زده كه فردا يادت نرود روزه بگيري هم اول ماه است هم اول سال قمري و هم پنجشنبه است ، توي خيابان - اينجا و آنجا - در كوچه ها و خيابانهاي يخزده و برفي مي بيني كه سرما هم باعث نشده تا داربستها بالا نروند و بچه هايي از آن آويزان نباشند كه مشغول كشيدن برزنتها بر روي آنها باشند ، مسجدها و نمازخانه ها همه سياهپوش و پر از پارچه نوشته هاي «یا ابا عبدالله الحسین» و «یا سید الشهدا» و ... شده اند . پرچمهاي سياه بر سر در اكثر خانه ها دلت را مي برند تا عاشوراي سال ۶۱ . محمود آقا سي دي فروش سر چهارراه اسدي تابلو زده است : انواع سي دي هاي مذهبي ، مداحي ، عزاداري ، سينه زني تركي و فارسي ؛ محمود كريمي و سازور و منصور ارضي جديد رسيد .  سعيد برنامه هاي زيارت عاشوراي صبحها و عزاداريها و سخنرانان سه دهه محرم مسجد مفتخر را به در و ديوار مي چسباند.  توي كوچه سه چهار تا از خانه ها تابلو زده اند : بفرماييد روضه امام حسين ؛  كه بيشترشان مربوط به مجالس خانمهاست . مريم پيراهنهاي سياه همه اهل خانه را اتو كرده و جلو چشم گذاشته و مرتب ياد آوري مي كند : از همين حالا كه شب اول ماه است تنتان كنيد...

  

همه اينها يعني دلهاي خدا پرستان رفته است به محرم ۱۳۶۸ سال پيش ، رفته است به آنجا كه يادمان مي آورد كه «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» ، به آنجا كه يادمان بياورد بايد در صحنه مبارزه حق با باطل هميشه تاريخ ، حاضر و شاهد باشي و گرنه يزيدي هستي ؛ يادمان بياورد كه حق و دينداري حتما با سياست آميخته است و مومني كه نخواهد در سياست روز جامعه اش دخالت كند ، مثل مقدس مآباني مي ماند كه نماز شب و پوسته ظاهر دين را بر ياري حسين ترجيح دادند و او را در كربلا تنها گذاشتند و با دشمنانش در ريختن خونش شريك شدند .

***

هر سال محرم كه مي آيد نمي توانم اين عبارات پر مغز امام خميني را فراموش كنم و به هر بهانه اي آن را در روزنامه يا جاهاي ديگر ذكر مي كنم ؛‌ آنجاكه بر بعد سياسي و بيدارگرانه نهضت عاشورا تاكيد  و عزاداريهاي محرم و صفر را به « میتینگهای سیاسی احزاب » تشبيه مي كند؛ خيلي جالب است ، دقت كنيد:

« هر مکتبی هیاهو می خواهد ، بايد پايش سينه بزنند؛ هر مكتبي تا پايش سينه زن نباشد ، تا پايش توي سر و سينه زدن نباشد ، حفظ نمي شود . اينها اشتباه مي كنند ، بچه اند اينها ! نمي دانند كه اين نقش روحانيت و نقش اهل منبر چي هست در اسلام ، خودتان هم شايد خيلي ندانيد ! اين نقش ، نقشي است كه اسلام را هميشه زنده نگه داشته ، آن گلي است كه هي آب به آن مي دهند . اين گريه ها و اين ذكر مصيبتها ، مكتب سيد الشهدا را زنده نگه داشته است . ما بايد براي يك شهيدي كه از دستمان مي رود عَلَم بپا كنيم ، نوحه خواني كنيم ، گريه كنيم ، فرياد كنيم . ديگران مي كنند . ديگران فرياد مي زنند وقتي يكي از آنها كشته بشود ، فرض كنيد كه از يك حزبي يكي كشته بشود ، ميتينگها مي دهند ، فريادها مي كنند . اين ، يك ميتينگ و فريادي است براي احياي مكتب سيدالشهدا و اينها [ منتقدان عزاداري ] ، ملتفت نيستند و توجه ندارند به اين مسائل . همين گريه ها نگه داشته اين مكتب را تا اينجا و همين نوحه سرايي ها ، همينهاست كه ما را زنده نگه داشته ، همينهاست كه اين نهضت را پيش برده ؛ اگر سيد الشهدا نبود ، اين نهضت هم پيش نمي برد . سيد الشهدا همه جا هست : كل ارض كربلا . همه جا محضر سيد الشهداست ، همه منبرها محضر سيدالشهداست ، همه محرابها از سيد الشهداست .» (صحیفه امام - جلد هشتم - صفحه ۵۲۷)

پ . ن اول  : امسال هم دوست دارم مثل سال گذشته ، براي آقا امام حسين «ع» در این وبلاگ و در دهه ، خودم را به آب و آتش بزنم . شروعش را به فرمايشات ژرف امام خميني «ره » مزین کردم و امیدوارم در این دهه ، نمونه هاي زيبا و به ياد ماندنيي را از آثار بزرگان در اين محيط ، عرضه كنم .

پ . ن دوم : جلسات حضرت آيت الله حاج آقا مجتبي تهراني نيز طبق روال سنواتي دوازده شب برگزار مي شود . اين جلسات در خيابان مجاهدين اسلام - خيابان ايران - كوچه شهيد ملكي تبار - دبيرستان نور برگزار مي شود . جلسه با نماز جماعت مغرب و عشا در هنگام اذان آغاز مي شود و دو ساعت بعد به پايان مي رسد . ما طبق معمول بايد در محيط روزنامه باشيم و سعادت حضور در اين مجلس را بجز يكي دو روز آن نخواهيم داشت . از همه دوستاني كه در اين روزها در مجالس عزاي امام حسين شركت مي كنند التماس دعا دارم .

چهارشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٦ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

۱- همیشه خدا را بابت نعمتهای فراوانی که به من داده است شکر می کنم اما برای چند نعمت ، خيلي بيشتر . ازجمله اين نعمتها يكي دوستان  خيلي خوب و نابي است كه هميشه به آنها افتخار مي كنم .

۲- سه سال پيش در حالي كه بشدت عشق زيارت امام مهربان علي بن موسي الرضا « ع »  در دلم زبانه می کشید و راهی برای رفتن نداشتم ، به مدد «کمال احمدی» یکی از همین دوستان خوب ، با دوستان خوب او كه اكثرا اهل جواديه و نازي آباد بودند و فردايش دسته جمعي عازم مشهد بودند ، همراه شدم و يكي از خاطره انگيزترين سفرهايم به آن آستان قدسي رقم خورد.آن سال با آنها در حسينيه اي با صفا در كوچه بازار سر شور مشهد ساكن شديم .

۳- امسال هم  توفيق يار شد با همان عزيزان كه اكنون به شمار دوستان خوب من افزوده شده اند ، به پابوس آقا برويم . با اين تفاوت كه در اين سه سال اكثر آنها ازدواج كرده بودند و دو نفري آمده بودند و برخي هم درجات علمي بالاتري را دريافت كرده بودند ؛ پزشك شده بودند ، روانشناس شده بودند ، استاد برجسته خط و گرافيك و طراحي شده بودند ، روحاني شده بودند و ... حالا شما ببينيد در گعده هاي آخر شب ما چه شور و غوغايي بود از مباحث علمي و فال حافظ و دعا و مداحي و خنده و شوخي و بازي و البته بلوتوث بازي و رد و بدل كردن آخرين توليدات هنري عالم موسيقي اصيل و ... كه در اين ميان چند مرثيه خواني خوب از مداحان معروف هم براي من ارسال شد . بله ، آنها تمام تلاش خودشان را كردند كه مرا حزب اللهي كنند اما بعيد مي دانم خيلي توفيقي در اين زمينه كسب كرده باشند !

تفاوت ديگر اين سفر اين بود كه پس از چهارده - پانزده سال ، اين بار در حسينيه اي در آنسوي مشهد اقامت داشتيم كه از مسير چهار راه شهدا و خيابان شيرازي به حرم مشرف مي شديم ؛ مسيري كه تمام دوران كودكي و نوجواني من از آن مي گذشت : از باغ راه آهن تا حرم . صحن كهنه و سقاخانه و ...

    

۴- شب عيد غدير ، وقتي از حرم برگشتيم هم بچه ها يك برنامه كامل و جذاب براي اين شب تدارك ديده بودند : آقا سيد ، قرآني خواند كه همه ما را منقلب كرد ؛ آقا هادي فرازهايي از خطبه غدير را خواند و تفسير كرد و جالب اينجا بود كه برخي از اين فرازها را من هنوز نشنيده بودم و تعجب كردم كه صدا و سيماي ما دهها سال است كه فقط به آن دو سه عبارت مشهور چسبيده است و از بقيه اين خطبه گرانسنگ و  تبيين آن غفلت مي كند ؛ آقاي محقق يك مداحي بسيار زيبا كرد ؛ همخواني دسته جمعي و شاد هم برنامه بعدي بود كه حس و حال محل اقامت ما را معنوي تر و شادتر كرد ، حالا نوبت كيك و شيريني و ميوه و شكلات و شوخي و خنده بود كه تا پاسي از شب گذشته ادامه داشت .

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

« و ان يكاد ... » بخوانيد و در فراز كنيد ...

۵- از طريق سامانه پيامك نيوز هم با خبر شديم كه جمعي از دوستان خوب وبلاگ نويس و كيهاني سابق و لاحق و فك و فاميلها هم در مشهد بسر مي برند كه البته سرماي شديد هوا مانع شد كه دعوتهاي آنها را براي صرف شيشليك و جوجه كباب و گردش اجابت كنيم ! ما ترجيح داديم يا در حسينيه محل اقامتمان باشيم يا در حرم و فاصله اين دو مكان را هم با احتياط طي مي كرديم تا مبادا ليز بخوريم !

۶- خبر درگذشت عالم مجاهد و عاشق امام رضا «ع » یعنی مرحوم آیت الله سید حبیب الله طاهری گرگانی را هم در مشهد شنیدم و خیلی متاسف شدم . به یاد شبی افتادم که به همراه برادر بزرگوارم سید هادی حسینی و دوستانشان در خدمت ایشان بودیم و ایشان بعد از شام خاطره جالبی را نقل کردند. ظاهرا رسم گلستانيها اين است كه بعد از شام ،‌ميهمان بايد براي اموات صاحب سفره فاتحه اي قرائت كند . آقاي طاهري مي گفت شبي آقاي شريعتمداري ميهمان ما بود و بعد از شام ، ديديم ايشان هيچ واكنشي نسبت به اموات ما بروز نمي دهد ! گفتم غذاي ما كه اشكالي نداشت ؟ آقاي شريعتمداري با تعجب جواب داد : نه ! چطور مگر ؟ گفتم آخر  شما فاتحه نفرستاديد!

ایشان از بزرگوارانی بود که ارادت خاصی به علی بن موسی الرضا « ع » داشت و هر سال یک یا دو بار پیاده به مشهد ، مشرف مي شد . رحمت خدا بر او باد كه همزمان با عيد غدير ، روحش به سوي مولايش امام علي بن ابي طالب  «ع » پر کشید.

۷- به تهران كه مي رسي باز هم هوايي مي شوي .  نمی دانم چه رازی در محبت اهل بیت « ع » است که ساعتی پس از فراق از آنها ، باز هم دلت پر مي  كشد كه در آستانشان حاضر شوي . اسم آنها كه مي آيد دلت مي شكند و حسرت روزهاي از دست رفته را مي خوري ، حتي اگر روزها در آنجا بوده باشي .خدا ما را هيچ گاه از محبت آنان جدا نكند و دوستان خوبمان را هم از ما نگيرد...

دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

سه شنبه پنجم دی ماه سال گذشته ، در کنار پنجره ای که رو به قبور مطهر امامان بقیع « ع » و گنبد خضرای رسول الله « ص »  باز می شد ،‌ در طبقه ششم هتل قصر الدخیل در مدینه منوره پشت رایانه نشستم و با توصیه های دوستان خوبم حامد حجتی و محمد خامه یار و محمد جواد محسن زاده ، نخستین روزنوشتم را در وبلاگم « آب و آتش » نوشتم .

مدتها قبل در یاهو ۳۶۰ وبلاگ نویسی را تجربه کرده بودم و خیلی دوست داشتم که در یک وبلاگ شخصی نوشته هایم را عرضه کنم ، فکر می کردم کار خیلی سختی است اما آنجا حامد خیلی راحت وبلاگ « سیب و ترمه »اش را راه انداخت و ترس مرا ریخت .

همان جا در کنار آن قبور مطهر رو به آن بزرگواران کردم و از آنان خواستم که دستم را بگیرند و توفیق بدهند تا جز حق و برای حق ننویسم و با نوشته هایم فضیلتی را منتشر و باطلی را افشا کنم و از آرمانهای امام خمینی و انقلاب اسلامی و دولت اصولگرا دفاع کنم .

نمی دانم در این قولم چقدر موفق بوده ام اما این را می دانم که خطاهای احتمالیم در آب و آتش به هیچ وجه عمدی نبوده اند و باید آنها را به حساب جهل و ندانم کاری گذاشت نه خدای نکرده تعمد و اصرار بر خطای واضح !

بدین ترتیب پس فردا سالروز تولد وبلاگ من است و به همین مناسبت ، نمایه ای از عناوین نوشته های یک سال گذشته ام را در معرض نگاه دوستان خوبم می گذارم و از آنان می خواهم به عنوان هدیه تولد ، نقاط ضعف و احتمالا قوت آن را به مصداق حدیث  « احب اخوانی  من اهدی الیّ عیوبی » به من هدیه کنند تا در آینده آنها را در نظر داشته باشم . کادوی شما می تواند راهنمایی برای رفع نقاط ضعف یا پیشنهاد برای بهتر شدن کار باشد . اگر این  اظهار نظر ، هم محتوایی و هم شکلی باشد مرا بیشتر سپاسگزار خواهید کرد.

در زیر عناوین مطالب یک سال گذشته را  با ذکر تاریخ ، می آورم :

۱- سر آغاز  / سه شنبه ۵ دی ۱۳۸۵

۲- من هم می خواهم ظهور کنم ! ( نامه ای به امام زمان "عج" و ابراز لطف رهبر معظم انقلاب نسبت به این نوشته ) /چهارشنبه ۶دی ۱۳۸۵

۳-گوش به زنگ (شعری برای امام زمان "عج") / جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵

 

۴- نامه جلال آل احمد به امام خمینی / جمعه ۱۵ دی ۱۳۸۵

 

۵- غدیر ؛ درسی بزرگتر از حج / شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۵

 

۶- برای استاد مهربان : علی دوانی / سه شنبه ۱۹ دی ۱۳۸۵

۷- بوسه بر دست مرد خدا / پنجشنبه ۲۱دی ۱۳۸۵

 

۸- آمدنی ... (شعری از مرتضی امیری اسفندقه برای امام زمان "عج") / جمعه ۲۲دی ۱۳۸۵

 

۹- مردانی برای تمام فصول ! /دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵

 

۱۰ – آن سفر دراز من ... / پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵

 

۱۱- خط خون (بخشی از شعر زیبای علی موسوی گرمارودی برای ماجرای عاشورا) / یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۵

 

۱۲- امام حسین "ع" و خواجه شیراز / دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۵

 

۱۳ – مادام های کوچه ویگن گاراپیدی (یک خاطره از ارادت هموطنان ارمنی به ساحت مقدس امام حسین ؛ع؛) / سه شنبه ۳ بهمن۱۳۸۵

۱۴ – عبور از کناره ممنوع است ! /چهار شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۵

 

۱۵ – رازهای اشک  / پنجشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۵

 

۱۶- شهید همه اعصار (بخشی از نوشته بسیار زیبای پرویز خرسند برای ماجرای عاشورا) / جمعه ۶ بهمن ۱۳۸۵

 

۱۷-عاشورا و عدالت ( بخشی از نوشته علامه  استاد محمد رضا حکیمی درباره ماجرای عاشورا) / شنبه ۷ بهمن ۱۳۸۵

 

۱۸- وداع ! ( معرفی نوار وداع سید حسام الدین سراج که برای امام حسین "ع" خوانده است ) / سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵

 

۱۹- کرامات نورانی (شعر زیبای سید حسن حسینی برای امام خمینی) / چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵

 

۲۰- من و خانوم جون و جشنواره فیلم فجر ! / جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۸۵

 

۲۱- از تک خال تا تک درخت ! ( نقدی بر فیلم "تک درختها" اثرسعید ابراهیمی فر) / شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۵

 

۲۲- آگهی های بازرگانی ! (چند حاشیه از جشنواره فیلم فجر) / یکشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۵

 

۲۳- باران ! باز هم ببار ( برای بازی خوب "باران کوثری" در فیلم زیبای "خون بازی") / سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵

 

۲۴- نان و شراب ! (دو شعر کم تکرار ! از سید حسن حسینی به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی ) / شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۵

 

۲۵- متوسط اما به یاد ماندنی (۵ نقد کوتاه از ۵ فیلم جشنواره ) / یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵

۲۶- چند نکته درباره جشنواره فیلم امسال / دوشنبه ۲۳بهمن ۱۳۸۵

 

۲۷- لطفا به این پرسشها پاسخ دهید ! متشکرم /  پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۵

 

۲۸- من و دوست وقلم / سه شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۵

۲۹- خیلی دور – خیلی نزدیک ! (جریان سیال ذهن و ادغام دهها خبر روز با هم ) / جمعه ۴ اسفند۱۳۸۵

 

۳۰- مرسی که آپ جدیدمو می خونی ، کامنت یادت نره ! (هجویه ای بر نگارش در محیط اینترنت ) / دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۵

 

۳۱- تعطیلات بارانی ! ( یادداشتی بر فیلم زیبای "تعطیلات رُمی" اثر ویلیام وایلر و کات به بهشت زهرا "س") / جمعه ۱۱اسفند ۱۳۸۵

 

۳۲- بدون شرح ! ( داستان "طوطی و بازرگان" مولانا  با تاکید بر فضیلت سکوت !) / یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۵

 

۳۳- یا لثارات الحسین (واگویه ای در مقایسه عاشورا و اربعین ) / چهارشنبه ۱۶ اسفند۱۳۸۵

 

۳۴- معرفینامه ! (چاپ دوم با اصلاحات اساسی! در معرفی وبلاگ نویسان کیهانی- البته الان باید چاپ چندم بخورد!) / یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۵

 

۳۵- ارزیابی مردانگی در پنجشنبه آخر سال ( توصیه ای برای محاسبه آنچه در سال کرده ایم بر سر مزار شهیدان) / دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۵

 

۳۶- کدامیک غریب ترند ؟! (مقایسه غربت امام رضا"ع" با غربت امام حسن مجتبی "ع") / جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵

 

۳۷- بهاریه ( با چشم انتظاری موعود) / یکشنبه۲۷اسفند ۱۳۸۵

 

 

روستای جباء در جبل عامل لبنان ، زادگاه علمای بزرگی چون شیخ بهایی - محل زندگی دوست بسیار خوبمان الحاج ابراهیم الحرشی که در کنار پدر سالمندش ایستاده است .

۳۸- در حاشیه بهار – بخش اول (گزارشی از سفرهای نوروزی من و خانواده ام به شهرهای مشهد مقدس و کرمان) / دوشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۶

۳۹- در حاشیه بهار – بخش دوم /  سه شنبه ۱۴فروردین  ۱۳۸۶

 

۴۰- در حاشیه بهار – بخش سوم /چهارشنبه ۱۵ فروردین  ۱۳۸۶

 

۴۱- در حاشیه بهار – بخش چهارم / جمعه ۱۷ فروردین  ۱۳۸۶

 

۴۲- در حاشیه بهار – بخش پنجم / یکشنبه ۱۹ فروردین  ۱۳۸۶

 

۴۳- در حاشیه بهار – بخش ششم  / دوشنبه ۲۰ فروردین  ۱۳۸۶

 

۴۴- در حاشیه بهار – بخش هفتم  / سه شنبه ۲۱ فروردین  ۱۳۸۶

 

۴۵- در حاشیه بهار – آخرین بخش  / جمعه ۲۴ فروردین  ۱۳۸۶

 

۴۶- به چه دیر ماندی ای صبح ؟ ( به مناسبت روز سعدی) / چهارشنبه ۲۹ فروردین  ۱۳۸۶

 

۴۷- راز زندگی ( شعری از قیصر امین پور به همراه عکسی بسیار زیبا) / سه شنبه ۴ اردیبهشت  ۱۳۸۶

 

۴۸- لطفا تفکیک قوا را رعایت کنید ( در تقبیح دخالتهای گسترده نمایندگان مجلس در امور قوه مجریه و عزل و نصبها) / جمعه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

 

۴۹- چرا مطهری نیاز همیشه ماست ؟ ( مقاله ای که در سال ۷۹ نوشتم و همسر شهید مطهری را خوشحال کرد) / یکشنبه۹اردیبهشت  ۱۳۸۶

 

۵۰- آنها که بیدار نمی شوند! ( عکسی از بوسه  یک خواهر بسیجی بر دستان آقا  و در جواب به غوغاسالاری آنها که عرض ادب رئیس جمهور به معلم دبستانش را خیلی برای موقعیت خود سنگین یافتند!) / شنبه ۱۵ اردیبهشت  ۱۳۸۶

 

۵۱- گنجشک و آفتاب ( گزارش محرمانه یک خبرنگار ۴۱ ساله – به مناسبت سالروز تولد میمنت اثر خودم ! )  / چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت  ۱۳۸۶

 

۵۲- ناگهان چقدر زود دیر می شود ... ( پاسخی به انتقادهایی که از برشهای زندگی خودم در روزنوشت قبلی نوشته بودم) / سه شنبه ۲۵ اردیبهشت  ۱۳۸۶

 

۵۳- من بی می ناب ، زیستن نتوانم ! ( گزیده ای از رباعیات خیام به انتخاب خودم) / جمعه ۲۸ اردیبهشت  ۱۳۸۶

 

۵۴- حق فخرالدین ، این نبود! ( برای مرد بزرگ قلم و سخن مرحوم فخر الدین حجازی) / سه شنبه ۱خرداد  ۱۳۸۶

 

۵۵- شهر سرشار از شادیها – یادکردی از یک حماسه بزرگ ( به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر) / جمعه ۴خرداد  ۱۳۸۶

 

۵۶- بیار ای باد شبگیری ، نسیمی زان عرقچینم (برای امام خمینی به مناسبت سالگشت درگذشتش) / جمعه ۱۱ خرداد  ۱۳۸۶

 

۵۷- اشباه الرجال و لا رجال ! ( یک خاطره به بهانه تولد دختر دوست خوبم آقای احمد فیاض) / جمعه ۱۸ خرداد  ۱۳۸۶

 

۵۸- دو حادثه – دو تفاوت ( مقایسه عملکرد دولت نهم در طوفان گونو و طوفان و سونامی در جنوب شرق آسیا)  / دوشنبه ۲۱ خرداد  ۱۳۸۶

 

۵۹- آینه ( در سوگ بانوی بزرگ زهرای مرضیه "س") / جمعه ۲۵ خرداد  ۱۳۸۶

 

۶۰- باور کنید: اینها را شریعتی گفته است ! ( دیدگاههای نقل نشده دکتر شریعتی درباره غرب و ایالات متحده آمریکا) / دوشنبه ۲۸خرداد  ۱۳۸۶

 

۶۱- من به این احمدی نژاد رای ندادم ! ( فقط اینکه این روزنوشت از نمونه هایی بود که بسیاری از سایتهای موافق و مخالف احمدی نژاد به آن لینک دادند ) / سه شنبه ۵تیر  ۱۳۸۶

 

۶۲- جلال و کبوترهای همسایه ! ( نمونه ای از نگاه جلال آل احمد به قلم و ارزش آن ) / چهارشنبه ۱۳ تیر  ۱۳۸۶

 

۶۳- برای ناب ترین منتظران : حزب الله لبنان ( چند خاطره خواندنی از سفرم به لبنان ) / شنبه ۲۳ تیر  ۱۳۸۶

 

۶۴- درباره "جولیا پطرس" و ترانه " احبائی" (متن کامل عربی و ترجمه فارسی  شعر و کلیپ ترانه احبائی از خواننده زن مسیحی لبنان در تجلیل از سید حسن نصرالله و مجاهدان مقاومت و حزب الله لبنان) / جمعه ۲۹ تیر  ۱۳۸۶

  

 

۶۵- احترام تاریخی به خبرنگار کیهان با گارد تشریفات ریاست جمهوری ! ( یک خاطره بسیار شیرین به مناسبت روز خبرنگار) / سه شنبه ۱۶مرداد  ۱۳۸۶

 

۶۶- ای هفت گردون مست تو ( مقاله بسیار زیبای همسرم به مناسبت میلاد حسین بن علی "ع") / جمعه ۲۶ مرداد  ۱۳۸۶

 

۶۷- افسوس! ( سه گزارش خواندنی درباره جلال آل احمد)  / چهارشنبه ۱۴ شهریور  ۱۳۸۶

۶۸- راههای عشقبازی در شهر! (خلاصه ای از بیانات حضرت آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی درباره ماه مبارک رمضان)  / شنبه ۲۴ شهریور  ۱۳۸۶

 

۶۹- ای آفتاب ! ( شعر بلند و زیبای علامه استاد محمد رضا حکیمی درباره امام زمان"عج" که به مجاهد بزرگ عربی  سید حسن نصرالله تقدیم شده است) / جمعه ۳۰ شهریور  ۱۳۸۶

 

۷۰- همین بس است ! ( یک رباعی درباره شهید از قیصر امین پور به همراه عکسی از حاج همت ) / یکشنبه ۱ مهر  ۱۳۸۶

 

۷۱- یا ایها العزیز ! ( نکته ای درباره شبهای قدر)  / یکشنبه 8 مهر  ۱۳۸۶

 

۷۲- دریاب وقت و دُر یاب ! (غزلی از لسان الغیب حافظ شیراز) / شنبه ۱۴ مهر  ۱۳۸۶

 

۷۳- باز باران ...! ( باران همیشه مرا از خود بیخود می کند) / دوشنبه ۱۶ مهر  ۱۳۸۶

 

۷۴- ساقه های شکسته ... ( درخواست از دوستان اینترنتی برای کمک به یک خانواده بی خانمان که مشکل ، به مدد دکتر احمدی نژاد رئیس جمهور عزیز حل شد) / دوشنبه ۲۳ مهر  ۱۳۸۶

 

۷۵- چون کبوتر پر زنان ... ( به مناسبت سالروز مولانا محمد مولوی و گزیده ای از هر کتابش ) / شنبه ۵ آبان  ۱۳۸۶

 

۷۶- برگ و باران ( گزارشی از مراسم تشییع قیصر امین پور در دفتر شعر جوان ) / چهارشنبه ۹ آبان  ۱۳۸۶

 

۷۷- منتظرتان هستم ... ( دعوت از دوستان وبلاگ نویسم برای دیدار در غرفه کیهان در نمایشگاه مطبوعات تهران) / یکشنبه ۱۳ آبان  ۱۳۸۶

 

۷۸- دستاویز (عرض ادب به ساحت امام مهربان علی بن موسی الرضا"ع") / چهارشنبه ۳۰ آبان  ۱۳۸۶

 

۷۹- خاطره مردی که مدرس را در تاریخ جاودانه کرد ( یادداشتی به مناسبت سالروز درگذشت بزرگمرد تاریخ نهضت ملی شدن نفت مرحوم دکتر سید حسین مکی و نیز مجاهد شهید آیت الله سید حسن مدرس) / چهارشنبه ۷ آذر  ۱۳۸۶

 

۸۰- یک اقتراح درباره واحد شمارش ( ۱۳۴ پاسخ به یک سوال که دوست خوبم خانم ابوترابیان پیامک کرده بودند: واحد شمارش دلهای شکسته چیه ؟) / چهارشنبه ۱۴ آذر  ۱۳۸۶

۸۱- این دم گرم شعله خواره ( غزلی تکان دهنده از دیوان کبیر مولوی)  / سه شنبه ۲۰ آذر  ۱۳۸۶

 

۸۲- آرزوهای بزرگ ! (یک واگویه نوستالژیک) / شنبه ۱ دی  ۱۳۸۶

***

راستی بهترین و بدترین نوشته های سال گذشته من کدامها بوده اند؟ 

 

  

 

 

 

دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

- گاهی دلم تنگ می شود. برای روزهای تیله بازی درباغ سرهنگ ، برای برف بازی با حسین کوشکی تو بن بست تیموری ، برای فوتبال تو زمین بازی پارک فدک ، برای دوچرخه سواری با مجید تو کوچه های نارمک ...

 

- گاهی دلم تنگ می شود. برای بهشت زهرا رفتن ها با خانوم جون و بعدش حضرت عبدالعظیم ، برای خرید کردن از میدان فوزیه ، برای اتوبوسهای دوزاری تهران نو ...

 

 

 

 

 

- گاهی دلم تنگ می شود . برای سوار شدن به قطار تهران – مشهد در آخرین لحظه های گریه و التماس به بابا ، برای خیابان خواجه ربیع و باغ راه آهن مشهد ، برای حرم رفتن از مسیر چهار راه شهدا ، برای صحن کهنه و سقاخونه و کفترای امام رضا"ع"...

 

- گاهی دلم تنگ می شود . برای راهپیمایی در خیابان شاهرضا ، برای بالا گرفتن عکس امام و دکتر مصدق ، برای خرید کتابهای دکتر شریعتی با آرم حسینیه ارشاد و "لا"ی معروفش ، برای حسین وارث آدم ...

 

- گاهی دلم تنگ می شود. برای شعارهای کودکانه در مدرسه : صمد معلم ماست – راه صمد راه ماست ، برای سرودهای اول انقلاب : ۱۷ شهرور روز ننگ تو – ۱۷شهرور افتخار ما ، برای روزنامه دیواری توی مدرسه راهنمایی : توحید ، برای کار تشکیلاتی علیه مدیر ساواکی در کتابخانه ، برای کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان ، برای کلاسهای آقای بنایی در مسجد امام جعفر صادق"ع"...

 

-گاهی دلم تنگ می شود . برای انجمن اسلامی دبیرستان دانشگاه ملی ، برای کتک خوردن از مجاهدین خلق ، برای نماز جماعت چند نفره تو حیاط دبیرستان ، برای کوهنوردی دسته جمعی و صحبتهای مربی پرورشی ...

 

- گاهی دلم تنگ می شود . برای خطبه های آیت الله طالقانی ، برای صدای آرامش بخش سید علی خامنه ای ، برای چادر وحدت جلوی دانشگاه ، برای مجموعه فرهنگی  چند ساعته پیش از نماز جمعه ، برای عروة الوثقی ، برای امید انقلاب ، برای پاسدار اسلام ،برای بساط بیانیه های سازمان مجاهدین انقلاب ،  برای دعاهای کمیل چند ده هزار نفری ،برای گریه کردن ، برای آب  ...

 

- گاهی دلم تنگ می شود . برای شهید بهشتی ، برای بهزاد نبوی ، برای مهندس میر حسین موسوی ، برای کیهان فرهنگی ، برای حسن منتظر قائم ، برای عصرسوره های حوزه اندیشه و هنر اسلامی ، برای محسن نفر و حسام الدین سراج ، برای قیصر ، برای حسینی ، برای عبدالملکیان ، برای سرشار ، برای بخش تئاتر ، برای تاجبخش فناییان ، برای کشن فلاح ، برای تالار مولوی و سالن چهار سو ...

 

- گاهی دلم تنگ می شود . برای دانشکده ، برای انجمن ، برای جهاد دانشگاهی ، برای دفتر تحکیم ، برای مناظره ، برای سیاست ، برای بیانیه ها ، برای مسجد دانشگاه تهران ...

 

- گاهی دلم تنگ می شود . برای امام ، برای جنگ فقر و غنا ، برای مجموعه شش جلدی  الحیات ، برای اسلام ناب محمدی ، برای کیهان ، برای مهدی نصیری ، برای مقالات و سر مقاله های رحیم پور ازغدی ، برای سرویس اندیشه ها ، برای سرویس ادب و هنر ، برای محمود اسعدی و یوسفعلی میر شکاک و خسرو جردی و پرویز عباسی  داکانی و برای شعر و دود سیگار و قصه های کوتاه و طرحهای محسن نوری نجفی ...

 

-  گاهی دلم تنگ می شود . برای دوچرخه سواری ، برای آواز خوانی ، برای خطاطی ، برای نوشتن ، برای سرودن ؛ از بودن و سرودن ، برای خانوم جون ، برای عمه خانوم ، برای گعده های بزرگ خانوادگی ، برای فال حافظ ، برای شب یلدا ، برای انارهای ترک خورده ، برای پسته های خندان ، برای هندوانه های سرخ ...

 

- گاهی دلم تنگ می شود . برای عشقهای بچگی ، برای بچگیهای عشق ، برای باران ، برای پاییز ، برای نماز شب ، برای جبهه ، برای گردان تخریب ، برای آتش ، برای شهادت ، برای آسمان ، برای ستاره ، برای بزرگیهای عشق ، برای عشقهای بزرگ ...

 

- گاهی دلم تنگ می شود . برای خدا ...

 

- گاهی دلم تنگ می شود : برای خودم ...

 

 

***

 

 

پ . ن اول  : دو سه خاطره برادر خوبم "حمید داوود آبادی" در وبلاگ خاطرات جبهه چند روز است که مرا برده است به کوچه پس کوچه های گذشته . این خاطرات را از دست ندهید . مخصوصا آن را که مربوط به شهید بهشتی و مظلومیتها و سعه صدر  اوست  . از  وقتی این خاطره را خواندم همه اش به یاد مظلومیتهای مضاعف  دکتر احمدی نژاد می افتم .

 

پ . ن دوم : دانلود مجانی کلیات مفاتیح الجنان برای گوشیهای تلفن همراه با کیفیت و خط خوب و نصب بسیار آسان . دست بچه های بسیجی برای این کارشان درد نکند . حتما دانلود کنید .

 

شنبه ۱ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: